آتش وبرف دانه

به تو می اندیشم

به تو ای برف دانه زم حریر من

به تو ای برف  بی رگ سردمن

به توکه چون برف سبک بال می نشینی بر سرهررهگذر

توکه چون برف بی روحی

به تو که چون برف گریزانی

به خود می اندیشم مانند آتش گرم وسوزان

من که چون آتش شعله ورم

به من وتو که چگونه هم چوبرف وآتش درکنار هم باشیم

هرزمان که قصد نزدیک شدن به تورا میکنم ترسم که آب گردی ومحو شوی

به من بگوچگونه می توان برف وآتش بیامیزند به هم بدون نابودی یکدیگر

این چه عشق است که نصیب من سوزان گشته

چه کسی دیده چنین وضع محال وبی معنی

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید